دانلود پایان نامه ادبیات : جامعه شناسی

دانلود پایان نامه ادبیات : جامعه شناسی

تعداد صفحات: 325

فرمت فایل: word

دسته بندی:

قیمت: 7200 تومان

تعداد نمایش: 311 نمایش

ارسال توسط:

تاریخ ارسال: 19 سپتامبر 2016

به روز رسانی در: 19 سپتامبر 2016

خرید این محصول:

پس از پرداخت لینک دانلود برای شما نمایش داده می شود.

7200 تومان – خرید

دانلود پایان نامه ادبیات : جامعه شناسی

 

چكيده

نقد جامعه‌شناسي برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر مي‌آيد، تنها بررسي تأثير مستقيم رخدادهاي اجتماعي مشخصي بر ادبيات يك دوره نيست و برخلاف بسياري مكاتب ديگر نمي‌توان يك مقطع معين تاريخي و يك محدوده‌ي مشخص جغرافيايي و فرهنگي براي آن درنظر گرفت. بلكه در طول سال‌ها افت و خيزهاي فراواني را پشت سرگذاشته و با جريان‌هاي بسيار در پيوسته است.

يكي از مهم‌ترين اين جريان‌ها كه پيوندي گسست‌ناپذير با جامعه‌شناسي دارد، نقد فمنيستي است. بسياري از منتقدان، فمنيسم را شاخه‌اي از نقد جامعه‌شناسي مي‌دانند كه در آن به جامعه از رهگذر امكانات و شرايطي مي‌نگرد كه همواره از زنان دريغ داشته شده است.

اين رساله ابتدا به معرفي مشروح رويكرد جامعه‌شناسي مي‌پردازد و ويژگي‌هاي اصلي آن را جست و جو مي‌كند و مهم‌ترين گرايش‌هاي اين گونه‌ي نقد ادبي را معرفي مي‌كند. فصل دوم رمان سووشون را براساس شيوه‌هاي اين رويكرد تحليل مي‌كند و مناسبات سووشون را با جامعه‌اي كه در آن شكل گرفته و نيز جامعه‌اي كه روايتش مي‌كند مورد كنكاش قرار مي‌دهد. در فصل سوم از رويكرد فمنيستي و نقد ادبي سخن مي‌رود و در فصل پاياني سووشون از چشم‌انداز اين رويكرد نوآيين و در حال شكل‌گيري بررسي مي‌شود.

.

.

 

 

 

فصل سوم

معرفي رويكرد فمنيسم

 

رويكرد فمنيستي نقد ادبي

در ميان شيوه‌ها و رويكردهاي نقد ادبي، فمنيسم نامي است كه تنها در دو سه دهه‌ي اخير بر سرزبان‌ها افتاده، با اين همه چه بسا كنجكاوي‌هاي فراواني را برانگيزد و مخصوصاً به شدت مستعد مجادلات دامنه‌دار رسانه‌اي و غيردانشگاهي نيز هست. اما با آن كه هر جا به شيوه و زباني از آن سخن هست؛ معرفي علمي و دانشگاهي آن با دشواري، ابهام و بدفهمي بي‌اندازه همراه است. از فمنيسم در جايگاه يك شيوه‌ي نقد ادبي به هيچ روي تعبيري واحد يا تا اندازه‌اي يگانه يافتني نيست. از اين فراتر اساساً شمار قابل توجهي از ناقدان و نگارندگان كتاب‌هاي نقد ادبي در معناداري سخن گفتن از چنين رويكردي از در انكار در‌مي‌آيند، يا در ميزان استقلال و اصالت آن به ديده‌ي ترديد مي‌نگرند.

مباحث اين رويكرد چندان با جريان عام فمنيسم درآميخته است كه گاهي به نظر مي‌رسد نقد ادبي فمنيستي تنها مجموعه‌اي از اشارات تلويحي و پراكنده‌ي مبارزان و انديشگران فمنيست در لابه‌لاي اعتراض‌ها، نقدها و آرمان‌هاي پرشمار و گونه گون است. حتي هنگامي كه نويسنده‌ي زن برجسته‌اي چون ويرجينيا وولف خواست درباره‌ي مناسبات زن و داستان قلم بزند عملاً عمده‌ي حجم كتاب كوچكش، اتاقي از آن خود خواسته و ناخواسته به مسائل عمومي زنان و نگاه تاريخي به حضور و تحليل زنان در عرصه‌ي زندگي و نه تنها داستان و ادبيات، معطوف شد.

بانوي نويسنده‌ي ممتاز ديگر، سيمون دوبوار هم در كتاب دراز دامن و نام‌آور جنس دوم برخلاف انتظار كمتر به نقد ادبي زنانه پرداخته است. حتي در بخش‌هايي، كه مثلًا به برتون و استاندال يا شاعران و نويسندگان ديگر پرداخته مي‌شود، ادبيات گويي محملي است براي فهم نگاه مردان و به طور كلي جامعه به زنان و ادبيات و بيشتر ابزار تحليل است تا موضوع آن. اساساً بسياري از چهره‌هاي نقد فمينستي از هواخواهان و حتي رهبران پرشور اين جنبش هستند و به نظر مي‌آيد مي‌كوشند ادبيات و نقد ادبي را در زمينه‌اي بسيار شامل‌تر ببيند، همين است كه غالب بحث‌هايي كه پيرامون اين رويكرد نقد طرح مي‌شود بيشتر به مقدمه‌پردازي بسيارطولاني در زمينه‌ي مسائل بسيار كلان مربوط به زنان توجه مي‌كند مانند مذكر بودن تاريخ، جنس دوم بودن زنان، سيطره‌ي نگاه مرد سالار بر همه‌ي ساحات فرهنگ حتي زبان و مسائلي از اين دست. چيزي كه به هيچ روي در رويكردهاي ديگر نقد ادبي مشهور نيست مثلا مرز ميان جامعه‌شناسي ياروان‌شناسي با نقد جامعه‌شناختي يا روان‌كاوانه به سهولت قابل تشخيص است و در گزارش شيوه‌ي كار اين نقدها الزامي به پرداختن به دانش‌هاي دامن‌گستر جامعه شناسي و روان‌شناسي نيست. اما فمنيسم در مفهوم عام خود، بسي بيش‌تر از نقد ادبي فمنيستي پريشان‌وار و سامان‌گريز و گونه‌گون است و مهم‌تر از همه آن كه جرياني است كه پيوسته روي در شدن دارد و هنوز در حال شكل‌گيري است بنابراين تحليل آن از چشم‌اندازي فراگير و شامل ممكن نيست.

در معرفي فمنيسم غالباً از آغاز به مخاطب هشدار مي‌دهند كه تعريف معين، ريشه‌شناسي روشن و روش‌شناسي ويژه‌ي اين مفهوم، تقريباً معناي محصل و وجودخارجي ندارد. بايد پذيرفت

«هيچ تعريف جامعه و واحدي از فمنيسم وجود ندارد، فمنيسم نه مادران بنيان‌گذار خود را مي‌شناسد- مقايسه كنيد با پدران ماركسيسم و روان‌كاوي كه به ترتيب ماركس و فرويد هستند- و نه روش‌شناسي خاص خود را دارد1»

اساساً شايد بهتر باشد دل به پيشنهاد هوشمندانه‌ي رامان سلدن بسپاريم و به جاي آن كه فمنيسم را يك نظريه يا حتي مجموعه‌اي از نظريه‌ها به شمار آوريم، آن را «گونه‌اي سياست فرهنگي» قلمداد كنيم2. اين سياست فرهنگي كه به هيچ روي سرشتي وحدت‌مدار و يك‌پارچه ندارد آشكارا ساز و كاري واكنشي دارد. بي‌هيچ مجامله و تعارفي فمنيسم بيش از آن كه «چه مي‌خواهم» باشد «نمي‌خواهم» است و اغلب رويكردي سلبي دارد تا ايجابي. شايد بتوان نقطه‌ي عزيمت فمنيسم را روي‌آور شدن به جامعه از رهگذار تأمل در امكانات و شرايطي دانست كه بيشتر از زنان دريغ مي‌دارند مثل امكان تحصيلات عالي، دست‌يابي به مشاغل برتر به ويژه مديريت‌هاي كلان‌تر و حساس‌تر، آسان‌سازي انجام كارهاي خانه به ياري تكنولوژي و … .3

بدين سان فمنيسم به يك معناي البته بسيار دقيق، رويكردي جامعه‌شناختي است. همين‌جا بايد يادآور شد كه يكي از اساسي‌ترين دشواري‌هاي مطالعه‌ي فمنيسم و رويكرد نقد ادبي فمنيستي آميختن آن با قلمروهاي ديگر مخصوصا جامعه شناسي و روان شناسي است به ويژه نقد ادبي فمنيستي گاه شعبه‌اي از نقد جامعه شناختي، گاه نقد روان‌شناختي يا نقد پسا ساختارگرا به شمار رفته است و تبار آن را به آموزه‌هاي ماركس وانگلس، فرويد و لاكان يا دريدا بازگردانده‌اند. البته اين تنوع زاييده‌ي طبيعي گونه‌گوني گرايش‌هاي فمنيستي است. كوشش‌هاي فراواني براي دسته‌بندي گرايش‌هاي فمنيستي صورت گرفته است اما هرگز به بخش‌بندي موجه و معتبري كه پايان‌بخش نزاع‌ها باشد دست نيافته‌ايم. گاه از سه موج- اول، دوم و سوم- فمنيسم ياد مي‌شود كه بر پايه‌ي مقاطع زماني ويژه‌اي است كه به نظر مي‌آيد فعاليت فمنيسم در آن‌ها متمركز بوده يا به گونه‌اي نقاط عطف به شمار مي‌روند. البته در اين بخش‌بندي تاريخي چون و چراي فراوان مي‌توان كرد از جمله اين كه در فواصل اين سه مقطع معين فعاليت‌هاي تأمل‌برانگيز كم نبوده است. برخي در برابر مي‌كوشند بر پايه‌ي خانواده‌هاي نظري و نه تاريخي به گونه‌شناسي فمنيسم دست يازند. عده‌اي از سه دسته‌ي اصلي فمنيسم ليبرال، فمنيسم ماركسيستي يا سوسياليستي و فمنيسم راديكال سخن مي‌گويند اما گاه آميزه‌اي از اين دسته‌ها را مي‌توان سراغ كرد. همچنين برخي فمنيسم روانكاوانه، فمنيسم پسامدرن يا پساساختارگرا، فمنيسم سياه فمنيسم همجنس‌گرا و چندي ديگر را بر اين سه مي‌افزايند كه باز قابليت تركيبي اين‌گونه‌هاي اخير نيز مي‌تواند گونه‌هاي تلفيقي نويني را بيافريند.4

ناگفته پيداست براي آن كه بتوانيم چشم‌اندازي از رويكرد نقد فمنيستي يا به تعبير دقيق‌تر از سايه روشن آن به دست دهيم ناگزيريم در قلمرو فمنيسم در مفهوم عام و متنوع آن گذاري كوتاه كنيم.

فمنيسم چنان كه پيشتر يادآور شديم جرياني انتقادي و واكنشي است، فمنيسم غالبا با نگاهي انتقادي به جامعه در زمينه‌اي تاريخي، مي‌آغازد. نقد فمينستي در جست‌وجوي سازوكارهايي است كه جامعه ـ كه مسلماً جامعه‌اي است مردسالار- بر آن استوار است و نيز در تعقيب سازوكارهايي است كه از اين جامعه‌ي مردسالار محافظت مي‌كند تا بتواند به آرمان خود كه ديگرگون ساختن مناسبات اجتماعي است دست يابد. بدين سان فمنيسم خواسته يا ناخواسته اساساً سياسي است.5 البته غالباً در تحليل ناقدانه‌ي فمنيست چنان كه گفتيم جامعه تنها مفهوم هم‌زماني ندارد بلكه به مفهوم در زماني و تاريخي آن نيز توجه مي‌شود.

فمنيسم در پي آن است كه تبار اين ذهن و نگاه مردسالار را كه در اعماق جامعه رسوخ كرده است به دست آورد. در غالب كتاب‌هاي فمنيستي مثل جنس دوم، حتي كتاب‌هاي مربوط به نقد ادبي چون اتاقي از آن خود مروري بر سنت نگاه به زن و تعقيب سايه‌ي ناپيداي زنان در تاريك‌خانه‌هاي تاريخ بخش عمده‌اي را به خود ويژه كرده است. مثلا جايي بر سر سخن ارسطو درنگ مي‌شود كه «مؤنث به دليل فقدان پاره‌اي خصوصيات مؤنث است» و جايي ديگر به آكويناس اشاره مي‌شود كه زن را مرد ناقص مي‌پندارد6. اين دو سخن و موارد بسيار ديگر آشكارا نشان مي‌دهد كه زن در نگاه مسلط در تقابل مرد و نه به خودي خود شناخته مي‌شده است. همچنين ما را بدين نكته‌ي كليدي رهنمون مي‌شود كه ريشه‌ي بسياري از مسائل اين حوزه، بسيار ديرسال است و عملاً مطالعه‌ي فمنيستي گريزي از مداقه‌ي نقادانه‌ي تاريخ مناسبات اجتماعي بشري ندارد. رساله‌ها و مونوگراف‌هايي كه پيرامون معرفي اين پديده و مسائل وابسته‌ي آن فراهم آمده غالباً منش و روشي تاريخي دارد مثلاً كتاب بسيار پرآوازه‌ي  سيمون دو بوار. يكي از موجزترين و سودمندترين پژوهش‌ها در اين زمينه كتاب آندره ميشل است با نام فمنيسم كه به راستي سراپا چيزي نيست جز جست‌وجوي تاريخي وضعيت زنان از روزگار ديرينه‌سنگي تا سده‌ي بيستم.7 هر چند معرفي ما به واسطه‌ي تنگي مجال، بسيار اجمالي است اما ناچاريم به همين شيوه روي آوريم. اصطلاح فمنيسم به ويژه در جهان انگليسي‌زبان از دهه‌ي 1980 به اين سو رواج و روايي يافت8 و امروزه به عنوان اصطلاحي جهاني هر چند نه به معنايي روشن و يكسان شناخته شده است. اما پيشينه‌ي كاربرد فمنيسم به زماني بسيار دورتر بازمي‌گردد. گويا نخست بار اين واژه در يك متن پزشكي در زبان فرانسه در سال 1781 به كار گرفته شد براي بيان «ويژگي‌هاي زنانه يافتن مردان» در زماني نزديك پس از آن الكساندر دوماي پسر كه نويسنده‌اي ضد فمنيست به شمار مي‌رود بار ديگر آن را در زبان فرانسه درباره‌ي زناني كه به رفتارهاي مردانه تظاهر مي‌كردند به كاربرد. به هر روي اصطلاح فمنيسم در پايان سده‌ي هجدهم و به ويژه سده‌ي نوزدهم به مسأله‌ي هراس‌انگيز و دغدغه آفرين درهم‌ريختگي جنسيتي اشاره مي‌كرد. نخست در معنايي پزشكي: «زنانه شدن مردان» و از آن پس در گفتمان سياسي در معنايي كاملاً واژگون: «مردانه شدن زنان». به هر حال «اين نكته جالب است كه فمنيست در آغاز صفتي نبود كه زنان براي توصيف خود يا اعمالشان به كار برند.»9  اما جدا از واژه‌ي فمنيسم كه در آغاز در معنايي يكسره بيگانه از دايره‌ي مفهومي امروزين به كار مي‌رفت، تاملاتي را كه به گونه‌اي ناقدانه، نظام مرد سالار و كاروبار زنان را باز مي‌نگريست از مدت‌ها پيش‌تر مي‌توان سراغ كرد. البته اين تاملات بسيار پراكنده و غالباً خام و ابتدايي است اما به هر روي به عنوان نمونه‌هايي سخت نادر و متفاوت در خور اعتناست. از اين ميان يادكرد جنبش شورمندانه و دوران‌ساز رمانتيسم كه بيش‌تر صبغه‌اي ادبي و هنري دارد بايسته است.

فمنيسم از جهاتي چند نقطه‌ي عطف مهمي در گراياندن جريان تحولات مغرب‌زميني به سوي بازنگري ژرف نگاه به زن و شناخت جايگاه او در سده‌ي بيستم است كه عمدتاً در جريان فمنيسم شكوفا و شناخته مي‌شود. از يك سو نگاه اجتماعي و آرمان عدالت‌طلبي، آزادي‌خواهي و برابرجويي رمانتيك‌ها و به ويژه هم‌دلي عميق آن‌ها نسبت به قشر محروم جامعه تا اندازه‌اي زمينه‌ساز مبارزه براي تحقق حقوق زنان بوده است. زنان در عصر رمانتيسم به تدريج وارد عرصه‌هاي مهم اجتماع مي‌شوند.10 از سوي ديگر بايد به نگاه روان‌شناسي و فردي رمانتيك‌ها توجه جدي كرد. اساساً اهميت دادن به تفرد و شخصيت انساني با رمانتيسم آغاز شد. رمانتيسم از اين رهگذر به شخصيت زن اعتناي ويژه كرد «اصولاً در ماهيت رمانتيسم نوعي وجد و شور سرخوشانه و زنانه نهفته است» مفهوم بنياني عشق كه رمانتيك سخت ‌دل‌بسته‌ي آن بود باعث شد تا به صورتي شوقمندانه و متعالي و البته متفاوت به مفهوم زن روي‌آور شوند. بسياري از رمانتيك‌ها به ويژه به زن آرماني و مثالي عشق مي‌ورزيدند. اين عشق‌ورزي با «اشتياق آنان به وحدت و كليت و آرامش و امنيت» نسبت مي‌يافت. اساساً اهميت ويژه‌اي كه بسياري از رمانتيك‌ها «براي عنصر تأنيث در شخصيت انسان و به طور كلي پديده دو جنسي بودن» قائل بودند نشانه‌ي اشتياق پرشور آنان به كليت ‌و ارگانيسم است. در گرايش نوافلاطوني رمانتيك‌ها نشانه‌ي نوعي كمال و مطلقيت است و از منظر مسيحي و ديني آنان نيز اين ويژگي در تقابل با دوگانگي و گسستگي پس از هبوط قرار مي‌گيرد. زن در نظر رمانتيك‌ها، هم‌چنان كه مظهر زيبايي و البته گاه اغوا و تباهي است مظهر پيوند عاطفي، يگانگي و هم‌دلي نيز هست. اين ويژگي‌هاي مؤنث آن‌گاه كه با ويژگي‌ها و صفات مذكر پيوند يابد، پديده‌اي دو جنسي و كامل به وجود خواهد آورد. بسياري از رمانتيك‌ها خود اشتياق بي‌كرانشان به اين پديده را آشكارا بيان كرده‌اند از جمله كولريچ مي‌گويد: «يك ذهن عظيم بايد دو جنسي باشد، رمانتيك‌ها در پي آنند تا با درهم ريختن خود مذكر و شهود مونث، اسطوره‌ي دو بعدي بودن و آرمان اتوپيايي كليت و انسجام را بيافرينند.»11 اين ويژگي‌ها و آراي رمانتيك‌ها بسيار مورد توجه ناقدان و مخصوصاً منتقدان فمنيست قرار گرفته است و از اين جاست كه رمانتيسم را داراي گونه‌اي ماهيت مؤنث قلمداد مي‌كنند.12 حتي ويرجينا وولف به آموزه‌ي كولريج و رمانتيك‌ها باز مي‌گردد كه از مهم‌ترين پاره‌هاي كتاب اتاقي از آن خود است:

«… آيا در ذهن دو جنسيت وجود دارد كه بر دو جنسيت فيزيكي منطبق است؟ و آيا اين دو جنسيت نيز] مانند زن و مرد[ بايد براي رسيدن به رضايت و خشنودي كامل متحد شوند؟ مشغول ترسيم نقشه‌ي ناشيانه‌اي از روح شدم كه بر اساس آن بر هر يك از ما دو نيرو حاكم است يكي مذكر و ديگري مؤنث. در مغز مرد، مرد بر زن حاكم است و در مغز زن، زن بر مرد. وضعيت عادي و آسايش خاطر زماني برقرار مي‌شود كه اين دو با هماهنگي با يكديگر زندگي كنند و از نظر روحي تشريك مساعي داشته باشند. اگر مرد باشيد، قسمت زنانه‌ي مغز بايد همچنان تاثيرگذار باشد، زن نيز بايد با مرد درون خويش در ارتباط باشد. شايد منظور كولريج از اين حرف كه ذهن بزرگ دو جنسي است، همين بوده، بعد از به وجود آمدن اين انسجام است كه ذهن كاملا بارور مي‌شود و همه‌ي نيروهاي خود را به‌كار مي‌گيرد. با خود گفتم شايد ذهني كه منحصراً مردانه باشد يا منحصراً زنانه، نتواند خلاق باشد.»13

فمنيسم البته تنها ميراث بر سنت رمانتيسم نيست و در چشم‌اندازي فراگيرتر، در تكوين آن، جلوه‌هاي گوناگون عصر مدرن مساهمت داشته‌اند. معرفت‌شناسي مدرن كه بر اثبات‌گرايي و شكاكيت استوار بود اين پرسش بنياني را در افكند كه آيا به راستي بايد آنچه را در سراسر تاريخ به عنوان سرشت زنانه و فرودستي او در كنار اقتدار مردانه مي‌بينيم بي‌هيچ چون و چرا بپذيريم؟ بازنگري مناسبات اجتماعي و تلاش‌هايي كه براي انداختن طرحي نو در ساختار جامعه به كار گرفته مي‌شد غالباً خواسته يا ناخواسته با مسأله‌ي زن نسبت مي‌يافت، تلاش‌هايي براي تحقق مفاهيمي مانند نفي اقتدار، انكار سلسله‌مراتب‌ها، اعتقاد يافتن به حقوق سلب‌ناشدني بشر، برابري، برادري، آزادي، شخصيت فردي هر انسان – از هر طبقه و مذهب و نژاد و مليت و البته جنسيت! انسان‌مداري و خردورزي كه دو ويژگي مركزي تحولات نوزايي(رنسانس) به شمار مي‌آيد. سرمايه‌هاي مناسب و سودمندي براي فراهم آمدن نظريه و جنبش فمنيستي بودند. حتي نهضت اصلاح ديني به ويژه پروتستان، خالي از نگاه ديگر به زنان نبود. پروتستانيزم به اقتدار و سلسله‌مراتب‌هاي پيش به ديده‌ي انكار مي‌نگريست و بر آدميان «به عنوان انسان‌هايي كه اعم از زن يا مرد روح‌هاي برابري دارند» تكيه مي‌كرد «در برخي از فرقه‌هاي اين كيش نيز عملاً با زنان به شكل برابرتري بر خورد مي‌شد.»14

جهت دریافت و خرید متن کامل پایان نامه و تحقیق و مقاله مربوطه بر روی گزینه خرید که در بالای صفحه قرار دارد کلیک نمایید و پس از وارد کردن مشخصات خود به درگاه بانک متصل شده که از طریق کلیه کارت هایی عضو شتاب قابل پرداخت می باشید و بلافاصله بعد از پرداخت انلاین به صورت خودکار لینک دانلود مربوطه فعال گردیده که قادر به دانلود فایل کامل ان می باشد

پاسخ دهید